X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
ب مثل بازنشستگی . نقطه سر خط
هر پایانی آغازی ا ست نقطه سر خط
هرکجا سازی شنیدی ، شعر و آوازی شنیدی، از دلی رازی شنیدی ، یاد ما کن.

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392

زن جوانی پیش مادر خود می‌رود و از مشکلات زندگی خود برای او می‌گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است.

مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج را در ظرفی گذاشت، سپس تخم مرغ‌ها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسید که چه می‌بینی؟

او پاسخ داد : هویج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هویج‌ها را لمس کند و بگوید که چگونه‌اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ‌ها را بشکند، بعد از این که پوسته آن را جدا کرد، تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.

دختر از مادرش پرسید مفهوم این‌ها چیست؟

مادر به او پاسخ داد: هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده‌اند، آب جوشان، اما هرکدام عکس‌العمل متفاوتی نشان داده‌اند. هویج در ابتدا بسیار سخت و محکم به نظر می‌آمد اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد. تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می‌کرد، وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد. دانه های قهوه که یکتا بودند، بعد از قرار گرفتن در آب جوشان، آب را تغییر دادند.

مادر از دخترش پرسید: تو کدامیک از این مواد هستی؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می‌آید تو چگونه عمل می‌کنی؟ تو هویج، تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟

به این فکر کن که من چه هستم؟ آیا من هویج هستم که به نظر محکم می‌آیم، اما در سختی‌ها خم می‌شوم و مقاومت خود را از دست می‌دهم؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می‌کند اما با حرارت محکم می‌شود؟

یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دل پذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می‌شود تو بهتر می‌شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر می‌دهی




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1392

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392

اعتقاد: (Confidence)
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.

اعتماد: (Trust)
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما او را به بالا پرتاب می کنید، میخندد... چرا که یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

امید: (Hope)
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید.
«با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنید.»
آشیان گر میگذاری بر بلندی ها گذار
بر بلندیهای کوه سربلندی ها گذار




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 28 تیر‌ماه سال 1392

از پیرمـــرد و پیرزنـــی پرسیدند:
شما چطـــور 60 سال با هم زندگی کــردید ؟!
گفتند مــا مربوط به نسلی هستیم که
وقتی چیزی خــراب میشد تعمیرش می کــردیم نه تعویضش




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد، شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.

وقتى شبانگاه، گروه به آنسوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثرگذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.

شیوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟
شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.

اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد، آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود شما سازنده آن بودید این کار را کردند!!!
در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.

شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید. و آنقدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند! چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.

یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آنقدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید



طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی

بله درست است، شادی و خوشبختی را می توان خرید! اگرچه هیچگونه مرکز خرید وب سایت و یا فروشنده ای برای آن وجود ندارد.
یک ضرب المثل چینی می گوید: اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت کوتاهی بزنید. اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید به ماهیگیری بروید. اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ازدواج کنید. اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید وارث ثروتی شوید، اما اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید به دیگران کمک کنید.
برای رسیدن به خوشبختی و پول در کنار هم:
دنبال آنچیزی باشید که روح شما را تغذیه می کند. هنگامی که چنین چیزی را بیابید خودتان متوجه خواهید شد زیرا هیجان آن را با تمام وجود حس خواهید کرد. کمک به کودکان مورد بی سرپرست، بی خانمان ها، و انجام کارهای خیرخواهانه و داوطلبانه از این کارها هستند. هریک ازین تجربیات شما را به سمتی سوق خواهد داد که حتی تصورش هم برایتان مشکل خواهد بود.
همه ما البته دوست داریم و دلمان می خواهد که به دیگران کمک کنیم اما برای انجام آن تنبلی می کنیم. و یا اینکه به خود می گوییم فلان زمان که برسد، و وقتی به همه اهدافمان رسیدیم شروع کنیم به انجام کارهای خیرخواهانه و عام المنفعه. اما، عمر ما محدود است و برای حرکت در راه رسیدن به خوشبختی، یک ساعت بعد هم دیر است. بنابراین، برای اینکه بتوانید در این راه شروع به حرکت کنید، کارهای زیر را انجام دهید:
یکبار در هفته:
یعنی اختصاص یک ساعت در هفته یا حقوق یک ساعت کاری یا هر مقداری که صلاح می دانید به امور خیریه، یا هر جایی که دوست دارید.
زمانبندی کنید:
پس از متعهد شدن برای انجام کاری، برای اطمینان از انجامش، آن را در روزشمار تلفن و یا بر روی دست خود و یا هر طور که شما را ملزم به انجام آن می کند ثبت کنید زیرا اگر زمان را در نظر نگیرید فرصت را از دست می دهید.
بیشتر از آنچه فکر می کنید برای بخشیدن دارید:
زمان، استعداد و پول. فقط کافیست بدانید برای بخشش کدامیک آماده اید. آیا کارشناس روابط عمومی هستید و می توانید ساعاتی در هفته را به اشتغال در این زمینه بدون چشم داشت بپردازید؟ این یعنی بخشیدن وقت و توانایی یا اگر مقداری از ثروتتان را بخشیده اید که همگی امور خیر هستند.
دیگران را نیز سهیم کنید:
همکارانتان را نیز ترغیب کنید تا مشارکت کنند این کار نه تنها جالب است بلکه موجب می شود تا همکارانتان را در محل کارتان نیز در ارتقا امور معنوی و اخلاقی محیط کارتان سهیم کنید.
مادامیکه شما تصمیم می گیرید تا سرمایه، انرژی و زمان گرانبهای خود را صرف امر خیری کنید یکی از بزرگترین درسهای زندگیتان را میگیرید: بخشش یعنی گرفتن. پس ببخشید تا به شما ببخشند. درست است که همگی مشغله های زیادی داریم اما اختصاص یک ساعت در هفته یا چند ساعت در ماه به امور داوطلبانه امری دور از ذهن نیست، چراکه فعالیتهایی ازین قبیل تجربیاتی را به همراه میاورد که زندگیتان را در ابعادی غیرقابل تصور تغییر می کند. بله که خوشبختی را می توان خرید و این امر با کمک به دیگران حاصل می شود



طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1392

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم
زندگی چه می گوید؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش

پنجره گفت : دنیا را بنگر...

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است

آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش

تقویم گفت : به روز باش

در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن

و زمین گفت : با فروتنی نیایش کن




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392

salamati.bmpخدا را شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.
خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم.
خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
خدا را شکر که از خستگی از پای می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که سر و صدای همسایه را می شنوم. این یعنی می توان بشنوم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اطو کردنی دارم. این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی به یاد می آورم اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392

یکم  خرداد  ماه روز بهره وری و بهینه سازی مصرف گرامی باد

اصول بهره ‏ورى در کارها از منظر قرآن و روایات

1. پویایى و تلاش : ارزش و کرامت انسان، در گرو تلاش و کوشش سازنده است. امام على علیه‏ا لسلام مى‏فرماید: «ارزش هر کس به اندازه همت اوست.» قرآن کریم نیز انسان را به کوشش دعوت مى‏کند: «وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلاَّ مَا سَعَى؛ و اینکه براى انسان بهره‏اى جز سعى و کوشش او نیست». (نجم: 39)

2. مبارزه با بى ‏کارى و تنبلى : قرآن و روایات و سیره معصومین علیهم‏السلام از افراد جامعه مى‏خواهند با دورى از بى‏کارى و تنبلى، براى جامعه خود مفید باشند. خداوند مى‏فرماید: «شب را مایه پوشش و استراحت شما و روز را مایه کسب و معاش شما قرار داده‏ایم.» (نبا: 10 و 11) بنابراین روز زمان کار و تلاش و دورى از تنبلى و خواب است. رسولخدا صلى ‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «اگر تنبل باشى، از اداى حق باز مانى.» نیز امام على علیه‏السلام مى‏فرماید: «آفت کار، تن‏آسایى است».

3. شناخت ارزش وقت: در فرهنگ اسلامى هیچ فرد بى‏مسئولیتى وجود ندارد؛ همه باید در برابر سرنوشت خود و دیگران پاسخگو باشند و از همگان از نعمت‏هایى که دارا بوده‏اند سؤال مى‏شود: «ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنْ النَّعِیمِ؛ سپس در آن روز (همه شما) از نعمت‏هایى که داشته‏اید بازپرسى خواهید شد!» (تکاثر: 8). امام على علیه ‏السلام مى‏فرماید: «همواره کارى را انجام ده که در قبالش سؤال مى‏شوى».

4. هدف‏گذارى، برنامه‏ریزى و عمل  :دین اسلام، دین هدف «اَفَحَسِبتُم اَنَّما خَلَقناکُم عَبَثا»، برنامه «اُوصِیکُم بِتَقوَى اللّه‏ وَ نَظمِ اَمرِکُم» و عمل «لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفعَلُون» است و پیروان راستینش همواره به این سه خصلت نیکو آراسته‏اند.

5. مدیریت زمان : در فرهنگ اسلامى، بهره‏ورى تنها در معیارهاى اقتصادى و مالى خلاصه نمى‏شود، بلکه استفاده بهینه از زمان نیز مد نظر است. امام على علیه‏السلام مى‏فرماید: «کار هر روز را در همان روز انجام بده؛ زیرا هر روز کارى مخصوص به خود دارد.» همچنین ایشان مى فرماید: «بکوشید تا لحظه‏هاى زندگى‏تان چهار قسمت داشته باشد: یک قسمت براى مناجات با خدا و یک قسمت براى کسب معاش و یک قسمت براى معاشرت با برادران و معتمدینى که شما را به عیوبتان آگاه مى‏کنند و با شما در ظاهر و باطن از سر اخلاص برخورد مى‏کنند و بخشى را نیز به خوشى‏هاى حلال خود اختصاص دهید. [بدانید که] با این قسمت بر سه قسمت دیگر قدرت مى ‏یابید».

6. محاسبه عملکرد: از رسول اکرم صلى ‏الله‏علیه‏و‏آله نقل شده که فرمودند: «بنده (انسان) مؤمن حساب نمى‏شود مگر اینکه نفس خود را چنان محاسبه کند که گویى شریک از شریک خود حساب مى‏کشد و مولى از بنده خود».

7. دقت و اتقان: رسول خدا صلى ‏الله‏علیه‏و‏آله درباره محکم کارى مى‏فرماید: «هرگاه یکى از شما کارى انجام مى‏دهد، بر اوست که آن را محکم و استوار به انجام رساند».

8. دورى از اهمال کارى : انسان مسلمان به شدت از هرگونه اهمال و سستى نهى شده است. حضرت رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرماید: «از اهمال بپرهیز؛ که تو براى امروز زنده‏اى، نه براى فردا. اگر فردایى بود، فردا نیز مثل امروز باشد و اگر فردایى نبود، از اهمال و سستى پشیمان خواهى بود».

9. تقسیم کار: امروزه تقسیم کار، یکى از عوامل اساسى پیشرفت و بهره‏ورى در امور است. در فرهنگ اسلامى نیز بر این عامل ارزشمند در بهره‏ورى تأکید شده است. حضرت على علیه‏ا لسلام در نامه‏اى به امام حسن علیه‏السلام این مهم را چنین یادآور مى‏شود: «کار هر کدام از خدمت‏کارانت را معین کن که او را در برابر آن مسئول بدانى. تقسیم کار موجب مى‏شود کارها را به یکدیگر وانگذارند و در خدمت سستى نکنند».  امام على علیه‏السلام مى‏فرماید: «کسى که به کارى سرگرم شود که مهم نیست، کار مهم‏تر را از دست مى‏دهد».

11. پشتکار:  امام على علیه‏ السلام مى‏فرماید: «بر تو باد مداومت در عمل».

12. انضباط کارى : امام على علیه‏ السلام : «شما و همه فرزندانم و کسانم و آن کسى را که نامه من بدو رسد، سفارش مى‏کنم به ترس از خدا و نظم در کارها».

13. مشارکت و تعاون: در فرهنگ اسلامى مشارکت تحت عنوان تعاون مطرح شده است. خداوند در قرآن مى‏فرماید: «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى؛ و در نیکوکارى و پرهیزکارى با یکدیگر همکارى کنید.» (مائده: 2) همچنین على علیه‏السلام مى‏فرماید: «بر شما باد پیوند و همراهى با یکدیگر، و پرهیز از جدایى و دورى از همدیگر».

14. به کارگیرى نیروهاى امین : رسول خدا صلى ‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏فرماید: «در استخدام کارکنان و فرماندهان، هیچ‏گونه شفاعتى را نپذیر، مگر شفاعت و کفایت امانت را».

15. پیش‏گیرى از اسراف: امام صادق علیه‏ السلام مى‏فرماید: «خداى، عزّ و جلّ، میانه‏روى را دوست و اسراف را ناپسند مى‏دارد؛ حتى دور انداختن هسته خرما یا میوه‏اى، اگر به کار آید و نیز دور ریختن آب اضافى».




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392

جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند !

 
عزیزم ، روز تولد تو ، روز تولد تمام شادی های عالم است

و امروز سالروز شاد شدن ما به خاطر وجود دوباره توست

مهربانم فزندم

تولدت مبارک




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392


علامه جعفری می گفتند توی یکی از زیارت هام که مشهد رفته بودم، به امام رضا گفتم: «یا امام رضا! دلم می خواد توی این زیارت، خودم رو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی. نشونه اش هم این باشه که تا وارد صحن شدم، از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه، من پیامت رو بگیرم.»
گفتند وارد صحن که شدم خانمم رو گم کردم. این ور بگرد، اون ور بگرد، یه دفعه دیدم داره می ره، خودم رو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که "کجایی؟"روشو که برگردوند دیدم زن من نیست. بلافاصله بهم گفت: «خیلی خری!». حالا من هم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف می زنه! زنه دید انگار دست بردار نیستم دارم نگاهش می کنم گفت «نه فقط خودت، پدر و مادر و جد و آبادت هم خرند!».
علامه می گن این داستان رو برای شهید مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می خندید!
خاطره، لطیف و صادقانه است؛ حال، مقایسه کنید با گزافه گوهایی که ادعای ارتباط با امام زمان می کنند...



طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1392

چقدر دردناک و سخت است ویرانی زندگی یک هموطن و چقدر دردناکتر که این ویرانی همراه با از دست دادن عزیزان باشد، تسلیت واژه بسیار کوچکی در مقابل این غم سترگ است. این اندوه عظیم را در زلزله های 82 و 83 بم و زرند دیار کریمان حس کردیم و هم اکنون درد و اندوه شما را با تمام وجود حس می کنیم و امروز خود را بعنوان جزء کوچکی از خانواده عظیم و بزرگ ایران اسلامی از صمیم قلب برای از دست رفتگان این حادثه دلخراش طلب غفران و برای بازماندگان عزیزشان صبر و اجر آرزو می کنیم ما را در غم خود شریک بدانید  

 




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1392

                                                                                   

مردی به نام استیو، برای انجام مصاحبه حضوری شغلی که صدها متقاضی داشت به شرکتی رفت. مدیر شرکت، به جاى آن که سین جیم کند، یک ورقه کاغذ گذاشت جلوی استیو و از او خواست برای استخدام، تنها به یک سوال پاسخ بدهد...

سوال این بود: شما در یک شب بسیار سرد و توفانى، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید، ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد، باران و توفان چشم به راه کمک هستند.

یکى از آن ها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زودتر کمکى به او نشود ممکن است همان جا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند.

دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم، همسر آینده شماست که حالا با او در دوران نامزدی به سر می برید؛ اما خودروی شما فقط یک جاى خالى دارد، شما از میان این ۳ نفر کدام یک را سوار مى کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمى؟ یا نامزدتان را؟

جوابى که استیو نوشت باعث شد از میان صدها متقاضى، به استخدام شرکت در آید. پاسخ این بود: من سوئیچ ماشینم را می دهم به آن دوست قدیمى ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند، و با نامزدم در ایستگاه اتوبوس می مانم تا شاید اتوبوس از راه برسد.




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1392

پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن: راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو . بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت : امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه. هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد. روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟ مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای. زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم ده به خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است توکشته بشوی و پول من از بین برود. به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد




طبقه بندی:
ارسال توسط قیطاسی
   1      2      3      4      5      ...      31    >>

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار